جمعه ۳ آذر ۹۶ - November 24, 2017

کدخبر : 15058
پنج شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۹:۲۴

وصیت نامه و زندگی نامه شهداء

وصیت نامه شهید علی فاتحی

می روم جبهه تا شوم کشته در ره آن معبود الله

بسم رب الشهدا و الصدیقین

ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کافهم بیا ان مرصوص

بدرستی که خدا دوست می دارد کسانی که در راهش چون دژهای استوار پیکار می کنند(سوره صف-آیه ۴)

با نام خدا وصیت خود را آغاز می کنم.دوستان و رفقای ارجمندم عازم جبهه نبرد حق علیه باطل هستم و به ارزوی فوز عظیم و زندگانی جاوید و همیشگی (شهادت) هستم و یقینا در این سفر من شهید می شوم و به سفر جهان اخرت می روم و از دنیا به جهان اخرت منتقل می شوم و من خواهشی دارم از این مردم مسلمان جهان بخصوص مردم ایران این است که امام را تنها نگذارند و خواهش دیگرم از برادران و خواهران این است که تقوا را پیشه زندگانی خود کنند و خواهران مانند زینب زندگی کنند و بر برادران این است که در خط حزب الله و در خط امام که همان خط الله است باشند . خدایا تو نمی دانی که من فقط در راه تو به جبهه شتافتم . بر پدر و مادر این سفارش را دارم که پس از مرگ من هیچگونه ناراحتی نکنید . در پایان هم می گویم که امام را تنها نگذارید که اگر امام تنها شد تمام مردم تهیدست جهان تنها می شوند و ای مردم سنگر مساجد را حفظ کنید و به نماز جمعه و نماز جماعت بروید و ان را از یاد نبرید . در پایان همگی شما را به خداوند بزرگ می سپارم.خداحافظ-خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار

 

 

وصیت نامه شهید حسین کریمی

بسم رب الشهدا و الصدقین

((ما را دعا کنید)) ((مهدی را صدا کنید))با سلام و درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی و سلام بر سالار شهیدان حسین بن علی (ع) و سلام بر شهیدان اسلام.

((اگر جنگ ۲۰سال طول بکشد ما ایستاده ایم))((امام خمینی))

وصیت نامه خود را بدین شرح شروع می کنم:در اول هر چیز برای چندمین بار سلام خود را به امام امت می گویم.سلام بر تو ای الگو شکست ناپذیر ،ای امام و رهنمای مسلمین.من در صورتی وصیت نامه خود را شروع می کنم که دلم می خواهد به جبهه بروم و راه شهیدان انقلاب اسلامی را ادامه دهم و در ضمن چند کلمه با ملت مسلمان که ای ملت دست از این رهبر عالیقدر بر ندارید و قدر او را بدانید . او فرزند حسین است و چون او وارد قیام شد البته که اینطور نیست نکند خدای ناخواسته از او کناره گیری کنید اگر این کار را کردید بدانید که از قران خدا کناره گیری می کنید. ای پدر و مادرم بدانید که من خیلی خوشحال هستم که خداوند این سعادت را به من داد تا بتوانم خدمتی به این انقلاب نمایم. معجزه هایی که در جبهه دیده ام هرگزفراموش نشدنی نیست بعد مادر جان تو هم چون مادری شیر دل باش مانند مادر حنظله که حنظله در شب عروسی کرد روز همان شب به جنگ رفت و شهید شد تو همچنان باش حرمت خون شهدا را نگهدار مبادا اگر خدا بکند و سعادت شهید شدن را به من داد برایم گریه و زاری کنی تو باید صبور باشی که خداوند اجر گرانبهایی برای صابران در نظر دارد همین طور که در این آیه که می فرماید ((انما یوتی الصابرون اجرهم بغیر حساب)) و برادرم البته تو خود داری در جبهه دیگر جنگ می کنی ولی اگر خداوند سعادت شهید شدن را به تو نداد مبادا بگذاری اسلحه من به زمین افتد و فوری به جبهه برو و تو هم جان خود را برای اسلام فدا کن . دیگر نمی گویم برایم گریه نکنید و مرا حلال کنید و از سر تقصیرات من بگذرید.

 

 

وصیت نامه شهید عبدالله سروری مطلق

بسم رب الشهدا و الصدقین

انالله و انا الیه راجعون

و فوق کل ذی بر برحتی یقتل الرجل فی سبیل الله و اذا قتل فلیس فوقه بر

بالاترین از هر نیکی ،نیکی دیگری است تا اینکه انسان در راه خدا کشته شود هنگامیکه در راه خدا کشته شد دیگر هیچ نیکی بالاتر از ان نیست.(رسول اکرم ص)

جهاد رهائی بخش یکی از مهمترین وظایف هر فرد مسلمان است و مومن پیکار گر از درجات بلند اخروی و مغفرت و رحمت خاص خدای خویش بهشت جاودان به خدا می فروشد و البته این معامله بسیار موفق و پر سود است و رضای خدا برای او از هر پاداشی برتر و ارزشمند تر است پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: کسانی که در راه خدا برای آزادی بندگان خدا قیام می کنند و جهاد می نمایند در قیامت از دری وارد می شود که باب مجاهدان نام دارد که این در فقط به روی مجاهدان گشوده می شود و انان با نهایت شکوه و عزت سلاح بر دوش در پیش چشمان همگی و قبل از همه بهشتیان وارد می شوند و فرشتگان مقرب پروردگار به انان سلام می کنند و خوش امد می گویند و دیگران به مقام و موقیعت انان غبطه می خورند ، هر کس که جنگ و جهاد در راه خدا را ترک کند خدا لباس ذلت بر تنش می پوشاند در زندگی فقیر و تهی دست می شود دینش را از کف می دهد و به عذاب دردناک مبتلا می گردد این جانب عبدالله سروری مطلق وظیفه خود دانستم برای احیای دین خدا و مقدس اسلام برای رضای خدا به جبهه بروم و بر علیه مشرکین و دشمنان خدا بجنگم و تا جان در بدن دارم بر علیه دشمن زبون به ستیزی بپردازم . پدر و مادرم اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید و همچون کوه در مقابل سختی ها و نابسامانی ها و شدائد روزگار مقاوم باشد . به کلیه خویشان و دوستان خود توصیه می کنم که برای من گریه نکنند و تا می توانند برای احیای دین اسلام از هیچ چیز دریغ نورزند . دعای همیشگی برای امام امت از یادتان نرود. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

فرزند شما عبدالله سروری مطلق

 

 

وصیت نامه شهید محمد حیدری

                                                بسم الله الرحمن الرحیم

واعدو الهم ما سطعتم من قوه و من رباط الخلیل

جمع اوری کنید انچه که سلاح و تجهیزات دارید و بر علیه دشمنان خود بکار برید هر چند آنان زیاد باشند

به نام خداوند یکتای که ما را آفرید ، ما را به وادی ایمان هدایت توسط پیامبرانش سوق داد . درود خداوند بر مهدی موعود (عج) و نایب بر حقش امام خمینی اینجانب محمد حیدری به عنوان سرباز گمنام که موقعیت خطیر مملکت خود را احساس کرده به ندای رهبر لبیک گفته راهی جبهه های حق علیه باطل شدم. انگیزه ام این بود که در صراط مستقیم و تا آنجا که توان دارم در راه به ثمر رسیدن انقلاب اسلامیمان کوشا باشیم و در این راه جانم را طبق اخلاص نهادم . وصیت می کنم که همواره پیرو و خط امام ، شهیدان به حق اسلام از سیدالشهدا گرفته تا کربلاهای جنوب و غرب ایران اسلامی باشید. نگذارید خون پاکشان خدای ناکرده لوث شود . پدر و مادر عزیزم که در راه تکامل و رشد من رنج فراوان و تلاش شبانه روزی را چه در جنبه معنوی و چه در جنبه روحی بکار بردید ، باید صمیمانه از زحمات شما قدردانی کنم . برادران و خواهران عزیز به شما می گویم که همواره به عالم اخروی و سعادت خود بیندیشید و دنیای مادی و گذرای دار فانی را فراموش کنید که این عین ثواب است و اینجانب سعادت و خوشبختی شما را از خدای بزرگ مسئلت دارم. پدر بزرگوارم اکنون که وصیت نامه را می خوانید فکر نکنید دیگر پیش شما نیستم بلکه هر لحظه ،هر ساعت با شمایم . پدر جان از تو خواهش می کنم امکان این است که جنازه من دست شما نرسد آنگاه به یاد شهیدان کربلا باشید ،هر وقت ناراحت شدید به گلزار شهیدان بروید. مادر جان از شما خواهش می کنم برای بنده گریه نکنید اگر گریه می کنید برای اصحاب امام حسین (ع) گریه کن.

مادر عزیزم هر جا نگاه بکنید شهداست . مادرم بعد از شهادتم بعثیون را رسوا کن . البته باید ببخشید سخنان زیاد است ولی وقت کم است خود می دانی که دنبال معشوقم که لقاالله است می شتابم. در پایان از تو می خواهم که حلالم کنی. جنازه بنده ببرید در سنا دفن کنید. خدا را شاهد می گیرم بر اساس وظیفه دینی و زنده نگهداشتن اسلام به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده ام . من یک سرباز اسلام هستم و اگر خداوند تایید نماید خود را وابسته به حزب الله می دانم تا آخرین قطره خون سعی می کنم تا هم دوش سایر رزمندگان دین خود را نسبت به اسلام و انقلاب و ولایت فقیه ادا نمایم . هوشیار و آگاه باشید راه پاک شهیدان را دنبال کنید. در خاتمه همگی شما را به خدای بزرگ می سپارم و از خدا طلب امرزش می کنم.               همگی خداحافظ- محمد حیدری

شهید مراد کردی

بسم رب ا لشهدا و الصدیقین

زندگی نامه استوار یکم باسبان شهید مراد کردی

   شهید مراد کردی در چهارده مرداد سال ۱۳۵۹هجری ‌شمسی در خانواده ای مذهبی و کشاورز در روستای سنا متولد گردید و تحت تربیت پدر و مادری مومن‌، متدین و مقلد امام پرورش یافت‌، از همان کودکی در مجالس دینی از جمله برنامه ‌های سوگواری امام حسین (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگزاری به آستان شهید پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ریشه دوانید‌. سادگی‌، بی‌آلایشی و گذشت او در سنین کودکی زبانزد همه بود‌. در مدرسه و در میادین ورزشی اخلاق و روحیه از خود گذشتگی او موجب تقدیر و تکریم پدر و مادر و دوستان بود . به مسجد که می‌رفت چون بزرگترها عمل می‌نمود و از جمله کسانی بود که در پذیرایی عزاداران حسینی که در منزل پدری و یا مسجد برگزار می شد نقش فعالی داشت‌. وی تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در مدارس روستای سنا گذراند و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های شهر خورموج به بایان رساند . در دوران تحصیل دانش‌آموزی با وقار ، محبوب‌، مودب و کوشا بود و همواره سعی می‌کرد تکالیف دینی خود را انجام دهد‌. بس از اتمام تحصیلات دبیرستان ، به منظور دفاع از کیان اسلامی و در حمایت از حق و حقوق مظلومان و محرومان جامعه وارد نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران شد و مفتخر به بوشیدن لباس مقدس نظام گردید . از بدو حضور در نیروی انتظامی تمامی تلاش و سعی او  در جهت انجام دقیق و صحیح امور محوله بود . به نحوی که همیشه فرماندهان و همکاران وی رضایت کامل خود را ازاو اعلام می داشتند . وی دوران حضور خود در نیروی انتظامی را در شهرهایی چون تهران ، شیراز و نهایتا در اداره آگاهی شهرستان دیر سبری نمود . علاقه وافر وی به تحصیل و دانش اندوزی در کنار خدمت به مردم منجر به حضور وی در دانشگاه و ادامه تحصیل در رشته حقوق دانشگاه آزاد اسلامی بوشهر در سال ۱۳۸۶ شد . او در دانشگاه درس می خواند و بیرون از دانشگاه یک دانشجوی پر شور و حال و خدمتگزار واقعی به مردم و نظام بود . حضور در دانشگاه جهت دانش افزایی و فعالیت در نیروی انتظامی از او  یک مرد دلاور و رشید ، بر فروغ ولی بی ادعا ساخته بود که در برابر مسائل و مشکلات زندگی و محیط کاری  هیچگاه نشانی از خستگی و بی رمقی در او مشاهده نشد . پدرش حسین می گفت او همیشه یار و یاور من بود ، او دوست و رفیق من بود . مراد یک امانت الهی بود که این امانت ۲۸ سال به من سبرده شد ولی من امانت دار خوبی نبودم و خدا این امانت را از دست من گرفت و من شکرگزار خدای خود هستم که او در راه دفاع از امنیت و اجرای احکام اسلامی از من گرفته شد . آری مراد امید و انتظار پدر و مادر بود . کسی بود که با حضور خود در کنار پدر و مادر ، خواهران و برادرش به آنها روشنی و صفا می داد  . خنده های عاشقانه اش به بدر و مادر عشق و امید می داد . او تا آخرین نفس های زند گی دست از تلاش و کوشش در خدمت به مردم و خانواده بر نداشت . او حتی فرصتی برای ازدواج و تشکیل خانواده هم بیدا نکرد . و سرانجام استوار یکم باسبان مراد کردی در دقایق اولیه بامداد روز شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ در حالی که ۲۸ بهار از عمر وی سبری شده بود هنگام انجام ماموریت دعوت حق را لبیک گفت و به افتخار شهادت نائل آمدند و به عنوان شهیدی از شهیدان ایران نام و یاد او تا ابد در خاطره ها خواهد ماند . روحش شاد و یادش گرامی باد .

در سال ۱۳۳۷ در روستای سنا چشم به جهان گشود . چند سالی که حدود ۳سال بیش نداشت که پدرش از دنیا رفت و مسئولیتش به دوش مادرش افتاد اما دیری نپایید که عمویش او را تحویل گرفته و از مادر جدا کردند در حدود ۲۰ سال از مادرش دور بود هنگامی که مادرش او را و او مادرش را می بیند یکدیگر را نمی شناسند مادرش دلش به این خوش بوده که یک بار دیگر فرزندش را دیده و او دیگر نوجوانی است که می تواند زیر بار مادرش را گرفته و زندگی را از نو شروع کنند اما عمر مادرش هم به پایان می رسد هنگامی که از جبهه بر می گردد جای خالی مادر را حس می کند اوایل انقلاب بود در جزیره خارگ به عضویت سپاه پاسداران درامد از انجایی که شهید بسیار مظلوم بود و با ایمان محکمی که نسبت به جمهوری اسلامی داشت او را بسیار دوست می داشت و او را احترام بسیار می کردند در اغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برای چندمین بار به جبهه اعزام شد و چندین بار پیش برادران و خواهرانش برگشت. خیلی برادران و خواهرانش احترام می داشت همیشه انها را تشویق به اسلام و جمهوری اسلامی می کرد . و بالاخره در سال ۱۳۶۱در عملیاتی با رمز یا زهرا جان خویش را در طبق اخلاص نهاد و برای همیشه با این دنیا خداحافظی کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد و جد مطهرش همچون جسد مطهرش همچون جسد جدش حسین(ع) مدت ۱۳روز در میان شن های داغ خط مقدم افتاده بود . جسد مطهرش بنا بر وصیت شهید در گلزار شهدای خارگ پیش دوستانش عباس رنجبر ، محمدرضا رزمی،محمود شنوایی و احمد رضاییان به خاک سپرده شد.

 

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

ای خوشا با فرق خونین در لقای یار رفتن                  سر جدا پیکر جدا در محفل دیدار رفتن

شهید حسین کریمی فرزند غلام در خانواده ای مستضعف و متدین به اسلام در سال ۱۳۴۳در روستای سنا چشم به جهان گشود . دوران تحصیلات ابتدایی را در این روستا شروع و به اتمام رساند. سپس برای ادامه تحصیل راهی روستای همجوار گردید که تحصیلات اول و دوم راهنمایی را در شنبه و برای ادامه تحصیل به زادگاهش مراجعت نمود. حسین در بهبوهه انقلاب شکوهمند اسلامی همزمان با دیگر مردم شهرها در این روستا جهت به ثمر رساندن انقلاب اسلامی سهم بسزایی داشت و همیشه هنگام تظاهرات و راهپیمایی ها صف اول را تشکیل می داد و حضور فعالانه داشت و با فریاد های رسای الله اکبر خمینی رهبر کاخ ظلم ۲۵۰۰ساله ستم شاهی را به زیر کشید. شهید کریمی علاقه خاصی به امام و ولایت فقیه داشت و در مراسمات فعالانه شرکت داشت. می توان گفت که اکثر مراسمات بخصوص قرائت قرآن و دعای کمیل توسط خود شهید برگزار می شد و پس از این که امریکای جنایتکار در تمام صحنه ها از ملت ایران شکست مفتضحانه خورده بود سردار قادسیه صدام جنایتکار در فکر جنگ طولانی علیه ایران و دولت نوپای اسلامی نموده که در زمان شهید عزیزمان نیز برای یاری رساندن به رزمندگان اسلام و برای اینکه لبیک گوی امامش روح خدا باشد تحصیلات را ترک نموده و جامه عمل به سخنان گوهربار امامان در دو مرحله پوشاند که رفتن به جبهه ها واجب کفایی است از این جهت شهید مظلوم حسین کریمی راهی جبهه ها شد .

فداکاری های چشمگیری در صحنه های نبرد اسلام علیه کفر بعثی رونقی به جبهه ها بخشید ان که بیش تر در جبهه ها حضور فعال داشته باشد به خدمت مقدس سربازی اعزام و پس از گذراندن ۳ماه دوره اموزشی در کرمان مستقیما به جبهه رفت و لبیک گوی حسین زمان گردید . اینکه پس از گذراندن ۲۱ماه خدمت مقدس سربازی که ۱۸ماه ان به طور مستمر در مصاف با کفاران بعثی مبارزه طولانی داشته این شهید اخیرا در عملیات بدر شرکت و پس از دلاوری های در شرق دجله بر اثر اصابت ترکش خمپاره و مواد شیمیایی در تاریخ ۱/۱/۶۴ به درجه رفیع شهادت نائل گشت و به لقاء الله پیوست و پیکر بخون آغشته اش در روستای سنا به خاک سپرده شد.  روحش شاد و راهش مستدام باد.

و بشر الصابرین الذین اذا اصانتهم مصیبته قالوا

انالله و انا الیه راجعون (قران کریم)

شهید عبدالله سروری مطلق در سی ام شهریورماه ۱۳۴۶ هجری شمسی در خانواده ای مسلمان و فقیر و پایپبند به اسلام و از پدری کشاورز و کارگر در روستای سنا دیده به جهان گشود . او از همان کودکی فرزندی خوش طینت و خوش رفتار بود و در سن ۷سالگی در روستای سنا پای به دبستان گذاشت و علاقه زیادی به درس خواندن داشت تا کلاس سوم ابتدایی در دبستان همان روستا درس خواند و پدرش برای امرار معاش که فرزندان بتوانند به مدرسه ادامه دهند مجبور به ترک سنا و سکونت در شهر خورموج گردید و طولی نکشید که این مرد زحمتکش دچار بیماری بسیاری شدیدی گردید. تا مدت سه سال تمام با خرجی بسیار سنگین از درامدی که قبلا داشته است خرج ویزیت دکتر ها می کند در همین اثنی مادر عبدالله نیز مریض می شود که شهید بعد از مراجعت از مدرسه به کار منزل می پردازد . فقر و تنگدستی چنان انه را فرا می گیرد که عبدالله در سن ۱۳سالگی موقع تعطیلات تابستانی که مدرسه تعطیل می شود برای رفاه و اسایش پدر رنجور و مادر مریضش در جهاد سازندگی مشغول به کار می گردد.

شهید از زمانی که نماز جمعه در خورموج برگزار می گردد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد هر هفته در نماز جمعه شرکت می کرد و در عین حالی که اقوام و فامیل وی اصرار زیادی داشتند که ایشان به روستای سنا به دیدنشان برود باز هم می گفت من حتی یکبار هم نماز جمعه را ترک نخواهم کرد تا اینکه در تاریخ ۳/۲/۱۳۶۲ برای رسیدن به هدف نهایی خود راهی جبهه های حق علیه باطل شد حتی پدرش از وی خواست که بعد امتحانات به جبهه برود اما ایشان با اصرار زیاد اظهار داشت ما باید امتحان نهایی خود را در جبهه پیش امام زمان پس داده و پیش انها رو سفید باشیم . اری … او رفت… او رفت تا به ندای هل من ناصرا ینصرنی سرور آزادگان حسین (ع) و رهبر کبیر انقلاب لبیک گوید و چه نیکو لبیک گفت چه بسا که در مورخ ۲۴/۲/۱۳۶۲ در جبهه قصر شیرین شربت شهادت را نوشید و به لقا الله پیوست و پیکر پاک و مطهرش که در تاریخ ۱۱/۳/۱۳۶۲ به خورموج رسید پس از تشعیع در میان جمعیت عظیم این امت حزب الله در قبرستان روضه الشهدا این شهر به خاک سپرده شد.

بسم رب الشهدا و الصدقین

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان ،به نام الله یاری دهنده محرومان و مستضعفان و به نام الله کوبنده کاخ های ظالمان و ستمگران

گریه بر شهید ادامه دهنده راه شهید می باشد

شهید محمد حیدری در سال ۱۳۳۸ در روستای سنا از توابع شهرستان دشتی (خورموج) در خانواده ای متدین و مسلمان پا به عرصه گیتی نهاد. از همان دوران کودکی در آغوش پر مهر مادری متقی و پرهیزکار رشد نمود و با اخلاقی حسنه و شایسته مصفا گردید . تا اینکه به سن ۶سالگی رسید و در همین روستا به تحصیل علم مشغول گردید و از ان جایی که خانواده بیشتر به فرزندشان علاقه داشتند و در پرورش و تربیت او نهایت کوشش و تلاش را نمودند تا او کم کم بزرگ شد تا اینکه دوران ابتدایی را پشت سر گذاشت جهت دوران راهنمایی در مدرسه ادب خورموج بار دیگر ثبت نام نمود و مشغول تحصیل گردید . او تابستان برای مخارج خود و تحصیلش در شرکت ها کار می کرد تا بتواند اندکی بار از دوش پدر برداشته باشد.خلاصه ایشان از حد نهایت اخلاق و رفتار نسبت به دوستان و همسایگانش خوش برخورد بود. به علت فقر مادی ناچار به ترک تحصیل شد تا اینکه دوران سربازی فرا رسید و برای اینکه بتواند خدمتی به میهن و اسلام و به ندای رهبرش پاسخ مثبت گفته باشد عازم خدمت شد و پس از دو الی سه ماه اموزشی در پادگان ۰۵ کرمان به خط مقدم جبهه غرب اعزام گردید و پس از چند ماه مبارزه و کوشش و ایثار در جبهه های نبرد حق علیه باطل اصابت خمپاره گرفت و مجروح شد به طوری که بدن وی ۴۵درصد سوختگی داشت او را به بیمارستان سوانح سوختگی تهران منتقل و در انجا بستری شد که بعد از دو هفته بستری سرانجام در تاریخ ۷/۷/۶۲ به سوی معبود دیرینه و عاشق دلباخته اش الله شتافت.

شهید احمد براقی در یک خانواده ای مستضعف و متدین به تمام معنا و خانواده ای سرشار از نور ایمان در روستای سنا چشم به جهان گشود . در همان زمان طفولیت همیشه لبخند بر لب داشت تا اینکه در سن ۴سالگی با خانواده خود به شهر خورموج عزیمت نمودند و پدرش به کار کشاورزی مشغول شد و از این طریق امرار معاش می کرد و منزل و مکان ثابتی نداشت و در سن ۷سالگی پا به مدرسه نهاد و با ان جثه کوچکش روزها به مدرسه می رفت و عصرها کمک پدر می کرد و دوران ابتدایی خود را در دبستان شهید چاهشوری (حکمت سابق) با موفقیت به پایان رسانید و وارد محیط بزرگتری شد و ایمانش کاملتر گشت و به فرائض دینیش پایبند و محکم و تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کرد ولی به علت فقر شدید مالی و کمک نمودن به پدر خویش ترک تحصیل کرد با شروع انقلاب حضور فعال و گسترده ای داشت تا اینکه انقلاب به رهبری امام به پیروزی رسید و از همین موقع بود که فعالیت های شهید فزونی یافت و جایش همیشه در مسجد بود گاهی وقت ها بود که چند شب متوالی به منزل بر نمی گشت و اگر به منزل بر می گشت حاضر نبود کسی از افراد خانواده خانه را بیدار کند و در همان حیاط کوچک و محقر خود در زمستان و تابستان می خوابید . او در نزد اقوام و دوستان محبوبیت خاصی داشت. اقوام به او پیشنهاد می کردند که خانه ای در حیاط احداث کند و یا اینکه ازدواج کند ، او این جمله را همیشه جواب می داد: تا این انقلاب به پیروزی نهایی نرسد من چیزی را نمی خواهم و عروسی هم نمی کنم ،چون من شهید می شوم . او با شروع جنگ علاقه زیادی داشت که به جبهه برود اما سنش به جبهه رفتن اقتضا نمی کرد تا اینکه در سال ۶۱ با عده ای از دوستان به جبهه رفت و بعد از اتمام ماموریت با پیروزی به منزل برگشت و فعالیت خود را باز بیشتر کرد.

در گروه مقاومت شهید خسرو پور بود ، در کارها همیشه پیشقدم بود . شب ها همیشه در پایگاه مقاومت بود و برای دومین بار در طرح لبیک با خمینی شرکت کرد و در جبهه دشت عباس عزیمت نمود و این بار هم پیروزی برگشت و مسئول گروه مقاومت شهید خسروپور شد و در تمام مراسمات های مذهبی و انقلابی فعالیت داشت و برای برگزاری مراسم ها خود تدارکات را می چید و برای سومین بار جبهه اعزام گردید و مدت ۴ماه در جبهه اروند کنار بود و این مرتبه هم با پیروزی برگشت تا اینکه به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید و به شیراز رفت و از انجا داوطلبانه و با شوق فراوان به جبهه ابادان رفت و در عملیات والفجر ۸ به عنوان بی سیم چی در عملیات جاده نمک شهر فاو شرکت و در تاریخ ۲۷/۱۱/۶۴ از ناحیه سر بر اثر اصابت ترکش زخمی و از انجا به اهواز منتقل و در بیمارستان گلستان اهواز در تاریخ ۲۹/۱۱/۶۴ به ارزوی همیشگی خود که شهادت بود رسید و حضور در باغ ملکوت پیدا کرد . خداوند روح این شهید با ارواح طیبه شهدای کربلا علی الخصوص علی اکبر امام حسین (ع) محشور بفرماید.

                                            بسم رب الشهدا و الصدقین

رضا سناپوری فرزند حیدر در سال ۱۳۴۹ در روستای سنا چشم پاک خویش را به جهان گشود تا در میدان امتحان و آزمایش زندگی آزموده شود . وی در خانواده ای مذهبی و متدین و فقیر و تنگدست در آغوش پر مهر پدر و مادری دلسوز دوران طفولیت خود را گذراند و از لقمه حلالی که از عرق جبین پدر به دست امده و بر سفره ای که بوی سفره زهرا و علی (ع) می داد بهره می برد و با عشق به ائمه توسط مادرش پرورده شد ، در سن ۶سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در همین روستا اغاز کرد. وی از همان زمان به درس علاقه زیادی داشت و نمرات خوب ایشان گواه این ادعاست وی خواست تا بیاموزد که چگونه قلم به دست گیرد و خط سرخ شهادت را ادامه دهد و با اموختن و نوشتن کلمه اب به یاد سرور عطشان خود باشد الفبا اموخت تا خون و شهادت هجی کند ایشان دارای اخلاق نیکو بود با هر کسی که برخوردیداشت با او دوست می شد و در راه دوستی ثابت قدم و استوار بود و همیشه به پدر و مادر خود احترام فراوان می نمود سپس برای ادامه تحصیل وارد مدرسه راهنمایی شهید سید مجید حسینی همین روستا گردید تا قدمی دیگر برای باوری قلمش بردارد . او عاشق و عارف و دلباخته بود و در اقیانوس عشق به پروردگار غوطه ور و شنا می کرد او مرغ حقی بود که از زمان کودکی فریاد حق و ازادی سر می داد لذا دوران راهنمایی را با افتخار گذراند و برای رسالت تربیت نسل جوان و خدمت فرزندان انقلاب وارد دانشسرای تربیت معلم شهید شهریاری شهرستان دشتی گردید و علاقه زیادی به دانش داشت و در همین زمان یکی اعضای فعال و پر توان گروه مقاومت شهید حیدری محسوب می شد و مردم را با اعمال و افعالش به طرف گروه مقاومت می کشید و انه را وادار به اتحاد و وحدت می نمود و چون که علاقه زیادی به انقلاب داشت در تمام مراسمات مذهبی و مجالسات شرکت فعال داشت .

چندین بار جهت یاری رساندن به سلحشوران خطه توحید و رزمندگان اسلام به بسیج مراجعه نمود ولی به علت پایین بودن سن از تقاضای وی ممانعت به عمل می امد او متین و استوار بود و نجابت و شجاعت را با هم داشت کلامش ارامبخش دلها بود و لبانش همیشه در حال تبسم گویی دنیا را به باد مسخره می گرفت و میگفت ای دنیا تو نمی توانی مرا بفریبی دلم می خواهد به جایی بروم که انقدر زیباست که اگر جسم و تپش قلبم مانعم نبود پر می کشیدم زیرا این دنیای مادی جای بسیار تنگی است او علاقه زیادی به امام امت داشت و در صحبت های خود مکررا تاکید داشتند که او را تنها نگذارید ما شعار دادیم استقلال ازادی جمهوری اسلامی و نه شرقی و نه غربی حال باید این را عملی سازیم اگر چه در این راه شهید شویم . برایش مرگ بسیار بی ارزش بود و می گفت برای فرد مومن مردن در بستر مرگ طبیعی کمال شرمندگی است و باید با تمام قدرت ایستادگی نماییم و صدام را شکست دهیم و بعد نوبت اسرائیل است و او را هم باید از پای در اوریم اری موفقیت زندگی شیفته دنیا نساخت سپس در طرح لبیک یا امام جهت پاسخ به ندای بت شکن زمان وارد جبهه دیگر جبهه درس و مدرسه را گذاشت وارد جبهه معنوی گردید . و خواست این دفعه در دانشگاه جبهه و در عاشقان الله درس ایثار و تقوا را بیاموزد . و بدرستی که مدرکش را چه نیکو با کنکور تقوی و درس ایثار و مدرک شهادت به پایان رساند و در تاریخ ۲۱/۱/۶۵ اعزام شد و دوره اموزشی خود در استان بوشهر با شهید صدوقی گذراند و پس از طی دوره اموزشی رهسپار مناطق جنگی در جنوب محل فاو گردید و در دانشگاه جانبازی و ایثار قبول شد و نشان شجاعت و مدال افتخار را از سرورش حسین بن علی گرفت و سینه ای که جایگاه عشق به الله بود و برای شهادت می تپید غرق در خون گشت و لاله ای و گلی به گل های شهدای اسلام اضافه شد و پس از گذرانیدن ۱۶سال از بهار زندگی خود لذا در تاریخ ۲۱/۳/۶۵ بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پیشانی اش ، شربت شهادت نوشید و به سوی معبود دیرینه اش  شتافت